تبليغاتX
دخترحاجی

دخترحاجی

داستان -روانشناسی

حقایق شیرین

 

من سرتاپا آمدم.
از لحاظ ابتکار ونو آوری ما انسانهابا استعداد وشجاعی هستیم.
لذا مااعتماد به نفس داریم.
ما روحیه داریم.
ما احساس می کنیم که تمام این آفاق به روی ما گشوده است.
من هم به این مسابقه دعوت شدم.
خدا بگم
پگاه رو چیکار کنه.......
جونم براتون بگه......
(1)من امانت دارم

سیزده ساله بودم دوستم آیدا برای تولد دوستش اونم از جنس

مخالفش!
کلی جون کند  بعد از نه ماه پنجاه هزارتومان جور کرد.
هدیه برای او یک شیشه عطر بزرگ خرید.
از اون جایی که تو خونشون فضول زیاد بود.......
خودش می گفت! من بی ادب نیستم ها.
باید اون هدیه کذایی رو یکی دیگه تا روز موعود نگهداری می کرد:اونم روی دوتا تخم چشماش..........خب  دیگه نه ماه......
پنجاه هزاااااااااارتومان کم نیست.
خلاصه این شانس به قول بچه ها گفتنی نصیب من شد.
داشتم از فضولی میمردم که این عطر چه بوی داره
ظهر که همه خوابیدن رفتم تو حیاط پشت درخت انار نشستم.تازه

بازش کرده بودم که صدای در ..........
(روم سیاه) در توالت آهنی تو حیاط بلند شد.
عطر از دستم افتاد گفت جرینگ پرینگ شکست.از ترس دستشوییم

گرفته بود هر کار می کردم گریه ام نیومد که نیومد.
سه روز بیشتر وقت نداشتم مجبور شدم که یکی از شیشه ادکلن

های خالی مامانم رو داخل جعبه بذارم.
تازه یک کاغذ کادوی 50 تومانی دورش پیچیدم که روش کلی
قلب های جور واجور داشت .با کلی منت بسته رو دقیقه نود به

دست دوستم رسوندم:که وقت نگاه کردن نداشته باشه.
راستی آیدا پول کاغذ کادو رو به من داد اونم 100 تومان.
ایدا جون منو ببخش......
(2) مشروب؟؟عمرا!!

من دو بار مشروب خوردم البته یک بار الکل زدم.
تجربه خیلی بدی اگه خودشون رو بکشن دیگه نننننننننمی خورم.
شماهم نخورید البته الکل......
(3)دعوای خیابانی
تو خیابون یه پسر پر رو مزاحمم شد مثل همه پسرا یه تیکه انداخت ومنم مثل همه دخترا گفتم: اوهوم... خفه! خلاصه یکی اون گفت و یکی من...گفتم گمشو !میزنمت !گفت:اوه نه بابا ! بیا بزن! زدم تو گوشش...محکم...اونم زد تو گوشم محکم تر نتیجه اخلاقی پسرا پر رو اند...
(4)اینقدر  بدم میاد از دزدی...!

من در سن پانزده سالگی یک تراول صد هزارتومانی ازبابام

کش رفتم......
نتونستم خرجش کنم پارش کردم.
حیف.........

(5) سرمم بره لو نمیدم!

از اونجایی که من خوب انشاء می نوشتم یک روز یکی

از دوستام از من خواست برای دوست پسرش نامه عاشقانه

بنویسم.
این کار رو کردم.
بعد که فهمیدم  دوست پسر کذایی همون کسیه که....
هر روز خونه ما زنگ می زنه و من با اون روزی 1ساعت صحبت

می کنم.
کاری نداشت!!  یک کپی از نامه عاشقانه دوستم رو به

مامانش دادم
اخی طفلی دوستم کتک مفصلی خورد...

 

 دوستای عزیزی که تا حالا دعوت نشدن...

ما دلمون قد یه دریاست...

من دعوتتون میکنم

اعتراف بنویسین خبرم کنین.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 17:35  توسط سونیا  | 

چند دلیل محکم برای اینکه به زن بودن خود افتخار کنید...

                        

نام هر گل زیبایی که در طبیعت است روی شما می گذارند
به راحتی وبا اعتماد به نفس هر وقت که لازم بود گریه مکنید وغم وغصه هایتان را در دل جمع نمی کنید تا سکته کنید.
ان قدر حرف برای گفتن دارید که هرگز کم نمی اورید.
عشق و هنر ابداع شماست.
همیشه جوان تر از سنتان هستید وهیچ کس نمی داند شما چند ساله اید.
بهشت زیر پای شماست.
همیشه تمیز ونظیف وخوشبو هستید.
همیشه مقداری پول برای روز مبادا دارید که جز خودتان هیچ کس ازجای ان خبر ندارد.
مجبور نیستید خانه به ان خانه بروید خواستگاری کنید مثل خانم هادرخانه می نشینید تا دیگران با کلی منت وخواهش والتماس وگل و هدیه.....
حق تقدم با شماست.
هرگز از فرط خشم نعره نمی کشید ازفرط حسادت کبود نمی شید وخون راه نمی اندازید.
ضعیف کش نیستید ودق دلی رییس اداره تان رادر خانه خالی نمی کنید
نیم بیشتر صندلی های دانشگاه را شما تصاحب کرده اید.
اگر خوب فکر کنید می بینید که صد هادلیل محکم دیگروجود دارد که شما به زن بودن خود افتخار کنید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 12:0  توسط سونیا  | 

دست ما توی دست خداست...

زندگی مثل یه جاده است:که انسان توی این جاده می دوه راه می ره ویاحتی

می ایسته.گاهی اوقات این جاده سبزوخرمه واون موقعه هاست که زندگی به کامه

ادمه وبعضی موقع ها بیابان برهوت.

پیش می اد که کوه حوالی جاده ریزش می کنه وجاده مسدود بشه.
یه انسان عاقل با تلاش خود از سنگریزه ها شروع می کنه وبعد موفق به

برداشتن سنگ های بزرگ می شه واین مانع رواز بین می بره.
هر پدیده ای که اتفاق می افته یا اصلا هرلحظه تو زندگی یه برکته.
یه برکت که خدای مهربون به ما عطا می کنه.باید این برکت ها روببینیم واون

ها رو بپذیریم.
باید حتی مشکل ها رو یه برکت ببینیم.
واون وقته که خوشون خود به خوداز مسیر زندگی مامنحرف میشن وبه ته دره

سقوط می کنن خدا در تک تک این لحظات درکنار ماست ودست ما تو دستشه.
باز هم باید خدا رو ببینم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 11:55  توسط سونیا  | 

 مي خواهم تو را صدا بزنم ولي زبان ندارم مي خواهم به سويت بيام ولي توان ندارم مي خواهم تو را ببينم ولي چشم ندارم من در قلبم تو را دارم پس با قلبم تو را صدا مي زنم و با قلبم به سوي تو مي ايم وبا قلبم تو به تو نگاه مي كنم

                                           

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 20:45  توسط سونیا  | 

ناشناس شناخته شده......

             

سلام
من ویکی از دوستام  نزدیک به دو ساله که در انجمن داستان نویسی حوزه هنری بندر عباس شرکت میکنیم که نسبت به خیلی از وبلاگ نویسهای داستان نویس ارادت خاص داریم.
اونقدر هم که خانم نجفی خواه در وبلاگشون دم از مسائل حاشیه ای وپیش کسوتی  میزنن!میخوام بگم منم مثل ایشون یه سر حدی هستم وخیلی خوش حالم که جزئ بچه های حوزه هنری بندر عباسم .
باید بگم که...هر جایی و هر مکانی مسائل حاشیه ای داره... که صرف کردن وقت واحساسمان نسبت به بحث درباره ان یک نوع هدر دادن انرژی وباعث تیره شدن روابط میشه.
تا حالا شده از اقای مجید ذاکری..؟(باغستانی)...(آخیش)بپرسید نظرشون راجع به  نظراتی که دیگران نسبت به ایشان میدن چیه؟؟؟......
شما میتونید اقا مجید معروف رو هر روز در حوزه ببینید که پشت میز نشسته یا دست تو موهاشه ویادر حال پیدا کردن سوژه!
تا جایی که میدونم تو دل همه جا داره به خاطر خاکی بودنش....نه به خاطر ترانه سراییش...
بهتره داستان هاشون رو بخونید پی به تفکر وشخصیت ایشون ببرید وبعد نظر بدهید کسانی هم که تو گرمای شهریور کاپشن تنشونه لطف کنید اول کاپشن رو در بیارید وبعد از نوشیدن یک لیوان اب سرد راجع به ایشون نظر بدین.
متشکرم.
  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 21:46  توسط سونیا  | 

صحبت خدا

(صحبت خدا)
امروز که ازخواب بیدارشدی منتظر بودم تاسلام کنی.
اماتوسرگرم پوشیدن لباس بودی.
هنگامی که می خواستی از خونه بیرون بیایی می دانستم می توانی چند دقیقه توقف کنی وبه من سلام کنی.اما توخیلی سرگرم بودی فکرمی کردم که می خواستی بامن سخن بگویی اماتوبه سوی تلفن دویدی بایکی از دوستانت تماس تلفنی گرفتی وازچیزهای بی احمیتی سخن گفتی.
من باصبرو شکیبایی درتمام مدت روز تو رانگاه می کردم وتو آنقدرمشغول بودی که من چیزی نگفتم.
موقع خوردن نهار متوجه شدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذاکمی بامن حرف زدن اما توچنین نکردی.
باز هم زمان باقیست وامیدوارم که توسرانجام بامن حرف بزنی.
به نظرمی رسید که کارهای زیادی برای انجام داری.
هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلی خسته ای بعدازگفتن شب بخیر به خانواده سریع به سوی رختخواب رفتی وخوابیدی.مهم نیست.
شاید نمی دانستی که من همیشه اونجاباتو هستم من بیش از آنکه که تو بدانی صبر پیشه کردم.
من حتی می خواستم به تو بیاموزم که چگونه بادیگران صبروشکیباباشی من به توعشق می ورزم وهرروزمنتظرم تابامن حرف بزنی.
چقدر مکالمه یک طرفه ویک جانبه سخته.
بسیار خوب تویک بار دیگه ازخواب برخاستی ومن نیز یک باردیگر فقط برای عشق به تومنتظرخواهم بود.
به امید اینکه امروز مقداری ازوقتت رابه اختصاص دهی وروز خوبی راداشته باشی.
دوستدارتو(خدا)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 22:41  توسط سونیا  | 

تمنا

                               
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 20:55  توسط سونیا  | 

سیاه وسپید!!!

سياه سپيد
سياه سپيد چهارده اينچ پنجره براي تماشاي دنيا.
چهارده اينچ آدمهاي سياه چهارده اينچ آدمهاي سپيد هر روزدنياازلاي روزنامه هاي سياه سپيد مرورمي شه.
از پشتنجره چهارده اينچ رفت وآمد آدمهامرور مي شه.
آدمها رو خوب نممي شناسم هميشه به اين فکر ميکنم چه خوب مي شدخداپشت تموم پنجره هاي دنيا باايسته وبامشت بکوبه وفريادبزنه آمارآينده رو به مابده.تاوحشت ماازاينکه آينده مون چي مي شه کمتر بشه اونوقت ما هم.....
مرور مي کنيم حرفهارو...
زندگي کردن رو دوست داريم اما از زندگي دوباره مي ترسيم.
عاشقي رو دوست دارم اما از عاشق شدن بيزارم.
مي گن زمين هام
عاشق مي شن روزگارم بيقراري مي کنه وگاهي شونه هاش به لرزه در مياد.
اون وقته که گرگها زئزه مي کشن شاعراشعر مي گن ونويسنده ها مي نويسن.گيتار زن هامي زنند وباصداي گرفته مي خونند.
اونوقت که سعي مي کنيم آدمهاروبشناسيم.
اون وقته که باباهامون ازمرزهاي جغرافيا رد مي شن.
خواهرامون ديگه بين آدمهاي سياه وسپيد گم نمي شن.
مامان ها ديگه به رنگهاي روي زمين کبهوت نگاه نمي کنند.
من تو نمي تونيم از برنامه ي چند ساله ي دنيابگيم.
من تو اجازه نداريم بريم پشت تريبون از لطف خدا اعتراض کنيم.واز آزادي پرندگاني که بدون گذرنامه پروازمي کنندحرفي بزنيم.
اما خدا ما روفراموش نکرده ونمي کنه.
من مي دونم تو مي دوني همه آدمها مي دونند خدا همه ي آدمها رو دوست داره. 

 

 

(لئوبوسکاليا)
روانشناسان براين عقيده اند که پيش ازرسيدن به نوجواني کلماتي منفي مانند:احمق ابله بي حاصل کودن نفرت انگيز را بيش از پانزده هزاربار به ماگفته اند.
گفتن چنين کلماتي که حاکي از بي کفايتي ما باشند کار خودش رامي کند حتي در موردبااعتمادترين وخودبساترين افراد نيز اثرمنفي خواهد داشت.


(چارلزفير)
بي ثمرترين روز ماروزي است که درآن نخنديده باشيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 20:42  توسط سونیا  | 

چرا زنان گریه میکنند؟؟!!!

چرازنان گریه میکنند؟
یک پسرکوچیک ازمادرش پرسید:چراگریه می کنی؟
مادرش به اوگفت:زیرا من یک زن هستم.
پسر بچه گفت:من نمی فهمم.
مادرش او را در آغوش گرفت وگفت:تو هیچ گاه نخواهی فهمید!
بعدها پسرکوچک از پدرش پرسید:چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟
پدرش تنها توانست به او بگوید:تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می کنند.
پسر کوچک بزرگ شد وبه یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست که چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند.
بالاخره سوالش را برای خداوند مطرح کرد ومطمئن بود که خدا جواب را می داند.
او از خدا پرسید:خدا یا چرا زنها به آسانی گریه می کنند؟
خدا گفت:زمانی که زن را خلق کردم می خواستم که او موجود به خوصوصی باشد بنابراین نشانه های او را آنقدر قوی آفریدم تا بار همه دنیا را به دوش بکشد.
و همچنین شانه هایش آنقدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد.
من به او یک نیروی درونی قوی دادم تا توانایی تحمل  
 زایمان بچه اش را داشته باشد ووقتی آنها بزرگ شدندتوانایی تحمل بی اعتنایی آنها را نیز داشته باشد. به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن منصرف شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود.
به او توانای نگهداری از خانواده اش را دادم زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند.
به او عشقی دادم که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آن ها به او آسیبی برساند.
در آخربه او اشک هایی دادم که بریزد. این اشکها فقط مال اوست وتنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها احتیاج داشته باشد.
او بی هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد.
خدا گفت:می بینی پسرم زیبایی یک زن در لباسهایی که می پوشد نیست در شیوه آرایش موهایش نیست بلکه زیبایی یک زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح اوست ودر قلب او جایی که عشق او به دیگران در آن قرار می گیرد.

 

 

( آرامش )
برخورداری از آرامش آرزوی هر کسی است. دارا بودن آرامش به ما فرصتی برای رشد بیشتر می دهد چون آرامش عامل تمرکز وشکوفائی است.

(ویلیام لیون فیلیپز)
ترس از زندگی بیماری قرن بیستم است چرا که عشق غایب است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 14:20  توسط سونیا  |